درباره نویسنده
احمد
برآنم تادراین وبلاگ شرح زندگی وخاطرات درخورتوجهم را بنگارم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • احمد
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • 16
  • 15
  • 14
  • 13
  • 12
  • 11
  • 10
  • 9
  • 8
  • زندگی من_7
  • زندگی من_ 6
  • زندگی من -5
  • زندگی من-4
  • زندگی من -3
  • غزل
  • زندگی من-2
  • زندگی من_1
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
دوستان من
  • الهه ومامان
  • صدای قلب من
  • نیک من
  • بازهم زندگی
  • استاد رقابی
  • غزل
  • عسل
  • محمد
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



خاطرات
16
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/٢/٢٦

ارمغان ما که باید تحصیلاتش دررشته علوم اجتماعی درخرداد86تمام می شدبدلیل تغییر

رشته تحصیلی یک ترم عقب ماند و15واحد مانده دوره لیسانس راازمهر86گرفت

وگذراندودربهمن 86لیسانس حقوق دانشگاه تهران شد ودراردیبهشت 87که نتیجه

کنکوربرای فوق لیسانس اعلام شد ارمغان ما رتبه 5 درمیان قبول شدگان بود که سبب

خوشحالی همه ما شد.ازاول مهرماه 87 دررشته حقوق بین الملل دانشگاه علامه

طباطبایی ادامه تحصیل داد ودر17شهریور88دررشته مربوط فوق لیسانس شد.

درتعطیلات نوروز 88محمد ما باهمسرش راز به چالوس رفتند که خانواده عروس ما

آنجاست وساعت 8وبیست دقیقه بعدازظهر 10/1/1388برای ما پیامک شد که راز وضع

حمل کرد وبرای خانواده فرزندی پسر بدنیا آوردکه قدمش برای همه ما میمون وخودش

هم برای مامبارک است.

نیکداد سفر طولانی زندگی اش راازاردیبهشت 88باپدربزرگش آقای توکیلی ازچالوس به

رشت آغاز کردواینک که نزدیک به 37ماه دارد ماهیانه یک بار هم شده به این مسافرت

مبادرت می ورزد!

در26 فروردین 89 دومین برادر بزرگ منحاج علی طی یک سکته مغزی ویک هفته بستری

شدن دربیمارستان فوت کرد وبرای من یک برادر بزرگتر ماند و.خواهری کوچکتر.

خواهرم که شوهرش دوسال است دراثر سکته به رحمت خدا رفتٰمدت هشت سالی بود

که بابیماری سرطان دست به گریبان بود وازنیمه مرداد 90تقریبا در منزل  بستری

بودومعالجات وداروهای گران قیمت هم کارساز نبودند ومن هرروز ساعت ها ژیشش می

نشستم.

بچه های خواهرم ژسرانش حسین وحسن  به ویِه ودختران مرحوم زهرا ومعصومه  به تام

وتمام وبجان ودل ازمادرشان پرستاری می کردند.خواهرم روز سه شنبه 12مهر90ساعت

ده شب به رحمت خدا رفت.

باری...

ازدوست عزیزم آقای یوسف زاده وخانمش که اورا خواهرم می دانم بگویم.محمد که از

30آبان 88 بعلت تصادف با ماشین خانه نشین است بدنبال جراحی های متعدد هنوز قادر

به حرکت نیست.وخانمش که ژرستار او بودبیمار وژس از دوماه بستری شدن

دربیمارستان ومنزل ساعت شش صبح 4دی 90به رحمت خدارفت وهمه فامیل را داغدار

کردومن درسال 90 باازدست دادن دوخواهر داغدار شدم.مرحوم فاطمه صفری محمودی

همسر آقای یوسف زاده برای من مثل یک مادر زحمت کشید.روحش شاد.

 

درمیان سطور نوشته شده درصفحات گذشته اسامی ای برده شد که تنها دوستان من

نیستند.ذکر اسامی زیادی از دوستان وبستگان آورده نشد این نه به آن دلیل است که

یادم رفته است بلکه به دلیل حضور مجازی من درمیان آنهاست.فرصت راچنین غنیمت

شمردم که ازگذشته های دورموجوددرحافظه ام شروع کنم ودوستان وبستگانم که باآنها

هستم از یادم نخواهند رفت.ازدوستانم شروع می کنم که ازدوران نوجوانی باهم بودیم.

مرحوم شاهیک باباخانیانس(آدلف)ازکلاس اول دبیرستان درسال 1335 باهم همکلاس

بودیم وروی یک نیمکت می نشستیم.دوستی ما تا پایان عمر آن عزیز8/9/1374برقراربود.

آقای محمد حسن وطن خاطر نیز ازهمکلاسی های من بودکه ازسال 1335یعنی اول

دبیرستان تادیماه 1338باهم بودیم واززمستان 38با خانواده به تهران کوچ کردند.ولی

دوستی ما برقرار بودوبعدها فاصله فترتی ایجاد شد ولی این دوستی ازسال 66مجددا

برقرارشد.

باآقای هادی علیزاده ازمهر39که کلاس پنجم دبیرستان بودم همکلاس بودیم که به

دوستی منتهی شدکه این دوستی هنوز ادامه دارد...

نظرات ()



15
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/٢/۱٩

 

محمد ما درسال 1378 دیپلم شد .ارمغان ما از اول مهر 1378به دبیرستان رفت و

پس از یک سال رشته  علوم انسانی را انتخاب کرد .

در دهم آذر79 زمانی که من شصت سالم تمام شد محمد ماهم نوزده سالش تمام شد

واین فرصتی بود مغتنم. بدلیل  شصت ساله شدنم محمد ما  توانست درخواست کفالت

کندوبعداز چندی گواهی کفالت برایش صادر شد وبا تلاش وزحمت خودش توانست

درآزمون کنکور سراسری قبول شود ودررشته مهندسی  مکانیک سیالات دردانشگاه

شهیدچمران اهواز با عنوان دانشجویی شروع به تحصیل نماید.

 

من والهه

 

عادله ماهم که درسال سوم مهندسی منابع طبیعی وجنگل دانشگاه گیلان تحصیل می

کردبا جوانی به نام آقای عباس...ازدواج کرد ودر25شهریور 1379روز عروسی آنان بودکه

خداوند درسایه لطف خودش آنان را خوشبخت کند.

رضای ما از اول مهر1380به کلاس اول دبستان رفت.

دردوم تیر ماه 1381 عادله ما دختری  الهه ــ به دنیا آورد که چشم همه خانواده راروشن

کردوموجب خوشحالی همگان شد ومن وآسیه برای دومین بار نوه دارشدیم.

در26 مردادماه 1381 بچه راحله که درشرایطی خطرناک قرارداشت ، باعمل سزارین بدنیا

آمد که اسم نوه سوم ما که خیلی هم چاق است  نازنین گذاشته شد.

 

نازنین چاق!

 

ارمغان ما که درآذرماه 1379 برای کنکورسراسری ثبت نام کرده بود بعدازاعلام نتایج

درنیمه تیرماه 82رتبه 36قبولی دررشته علوم انسانی شد واز اول مهرماه 1382دررشته

جامعه شناسی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد.البته پس ازدوسال تحصیل دراین

رشته تغییررشته داد ودررشته حقوق قضایی به ادامه تحصیل پرداخت.در20آبان 1382برادر

بزرگم غلامعلی بدنبال مدتی بیماری به رحمت خدا رفت.

 

نازنین،رضا،الهه


سال 1382که شروع شد وضع جسمانی من هم رو به تزلزل گذاشت.شبها ازدرد زیاد

خوابم نمی بردوازخستگی زیاد اگر به خواب می رفتم ازدرد زیاد بیدار می شدم.هشتم

بهمن ماه 1382که درتهران بودم وبرای بستری شدن جهت عمل جراحی کمرآماده می

شدم تلفن شد که زن برادر بزرگم نیز فوت کرده است.

 

در11بهمن دربیمارستان ایرانمهر تهران بستری شدم ودر12بهمن 1382آقای دکتررحمت

مراعمل کردند.پنج روز بعداز عمل جراحی مرا به منزل فرستادند و 9روز بعداز عمل بخیه ها

راهم برداشتند.

دوسه روز بعداز برداشتن بخیه ها به رشت آمدم ودرمنزل استراحت کردم.

یک ماه بعدازعمل وچندماه بعدپیش دکتر میرفتم که بعدا نیاز به رفتن من به تهران

ندیدندمگردرموارد خاص .

 

بعداز ایام نوروز سال 1383 به تهران رفتیم .ساعت 10صبح 14فروردین ازرشت خبردادند

که خواهر بزرگم احیا فوت کرده است.ما تا راهی رشت شویم 2بعدازظهر شد.به رشت

که رسیدیم هوا بارانی بود وفرداسرخاک خواهرم رفتیم که همان روز 13/1/1383دفنش

کرده بودند.

 

محمد ما که درسش ازاول مهرماه 1380دراهوازشروع شده بود تاپایان خرداد 1385طول

کشیده واز 17مرداد 1385 درمجتمع فولاد گیلان به کار مشغول شد .بدنبال یک سال

فرصتی که خواسته شده بود درآبان یا مهر 1385 بله برون پسرما باخانم راز...بود که

درچالوس صورت گرفت ومراسم عقدشام دردوم آذر1385 وعروسی آنان در24آذر1385

دررشت انجام شد.

الهه ونازنین که دراین زمان بیشترازچهارسال داشتند بزرگ می شدند .زمانی پیش ما

می آمدندمدتی هم مهدکودک می رفتند .هنگامی به منزل ما می آمدند سعی می

کردم به آنها خواندن ونوشتن رایاد بدهم.

این دوبچه پا به فرار شان قوی بود.سعی می کردند دربروند وبرای گوش دادن درس

ننشینند.یکی را به سمت چپ ودیگری را سمت راست می نشاندم .تابلوی آمادگی

درکتاب علامت ها واشکال راده دقیقه یک ربعی برای آنها شرح می دادم.بهانه می

آوردند.آب می خواستند.مثلا گشنه شان می شد وهنوز شروع نکرده بودند خسته می

شدند.

 

هنوز چند حرف یادنگرفته بودند یک روز نازنین باگرفتاری زیاد که دربیسوادی داشت نیشخند

، روی یک تکه کاغذ باندازه دوتا بند انگشت خودش نوشت وبه الهه داد .هردوخندیدندبعد

به مادرجون شان نشان دادندواو قاه قاه می خندید.به مادر جون سفارش کردند به من

نشان ندهدچون یک رازاست !!! بعدا خانم به من نشان داده بود:

نازنین به الهه نوشته بود :بازگرفتار پدرجون شدیمخنده...

نظرات ()



14
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/٢/٥

 

 

درمیان مشکلاتی که خانواده مابا آن روبرو بودبچه های مادرسشان را میخواندندودرخرداد

1368راحله ما دیپلم شدودرکنکورسال1369نتوانست توفیقی بدست آوردولذا با تلاش

بیشتری مطالعه کرد وکنکورسال 70که نتیجه اش اعلام شد راحله جزوقبول شدگان

رشته پرستاری دردانشگاه علوم پزشکی گیلان بود.

 

درکنکور سراسری 1371کامران خوش نصیب هم قبول شد واز رشته مهندسی دانشگاه

صنعتی شریف سردرآورد.

درساعت 24دوشنبه شب 13اردیبهشت 1372زمانی که کتابی برای مطالعه برداشته

بودم تلفن زنگ زد وازآن طرف یکی از آشنایان خبرداد که آقای محمد تقی خوش نصیب

فوت کرده است.

 

خبر مرگ آقای خوش نصیب برای من خیلی سنگین بودچون اوازمعدود دوستانی بود که

منانتخاب کرده بودم صرفنظر ازنسبت دوری که باهم داشتیم ازهمکلاسی های دوران

دبیرستان وهمکار درآموزش وپرورش لشت نشا واز دوستان صمیمی هم بودیم.ما نسبت

بهم معتمد بودیم اوبه خواستگاری ازدواج برایم رفته بوداودرخرید عروسی من دخالت

داشت اوطرف اعتماد خانواده من وپدرخانمم بود.

 

 

آقای خوش نصیب ودخترم راحله 

 

عکس قضیه هم صادق بوددرغیاب او خانواده اش مرا به جای او صدا می کردند.موقعی که

پسران آقای خوش نصیب به دنیا می آمدندو او نبود ،من همراه خانواده اش بودم...

 

هنوز 5ماهی از فوت مرحوم خوش نصیب نگذشته بود. هشت صبح ماه هشتم

1372آقایپوررمضان از پلکو زنگ زد وخبرش این بود که محمدعلی برادرم فوت کرده است!

 

با فوت برادرم بله برون دخترم راحله که درپیش بود منتفی شدوبعداز انجام مراسم برادرم

، برای مشروعیت بخشیدن به رفت وآمد دختروپسر درآذرماه مراسم عقدساده ای صورت

گرفت ودر30اردی بهشت 1373عروسی راحله ومنوچهر انجام شد که همه فامیل

ودوستان بودند.

 

 

دردوم اردیبهشت 1374گل سرسبد خانواده ما رضا بدنیا آمدکه مایه شادی وخوشحالی

همه فامیل شد.رضا خوشگل ووخوشگل تر می شد.شیرمی خورد ومی خوابید وبزرگ

می شد وکاری به کار کسی نداشت.حتی گریه کودکانه نمی کرد.

رضا خیلی زود دست به قلم شد.نقاشی کشیدن تمرین می کرد.روزی دوسه حلقه نوار

چسب کار می کرد!خانه درست می کرد.آژانس تاکسی تلفنی داشت!تمام دیگ های

بزرگ وکوچک آشپزخانه همراه با ماهی تابه ها وسیله کار وبازیش بود.

 

خیلی بیشترازآنچه بود نشان می داد.مداد یکی از وسایل بازیش بودکه باآن خوب خط

می کشیدکه سبب شد که او رابسوی نوشتن سوق دهم  حتی دکترها گفته بودند که

رضا می تواند ازچهار سالگی به دبستان برود.

اودر 3سالگی خواندن ونوشتن را یاد گرفته بود مثل خاله ها وداییش که من همه آنهارا

چهار پنج سالگی خواندن ونوشتن یاد داده بودم.

با آمدن کامپیوتر به منزل من باتوجه به اینکه بیش از ده یازده حرف از الفبا را به رضا یاد

نداده بودم باخبر شدم که با کامپیوتر مشق فارسی میکند!

درهمان سالی که رضا به دنیا آمده بودعادله آخرین سال دبیرستان را می گذراند ودرسال

1375درسایه لطف پروردگار وبا همت وتلاش خودش در کنکورسراسری دررشته مهندسی

منابع طبیعی وجنگلداری دانشگاه گیلان پذیرفته شدوازاول مهرماه همین سال

1375منهم با سی سال وششماه خدمت بازنشسته شدم.

 

ازابتدای این سال تحصیلی که عادله ما به دانشگاه وارد می شد محمد ماهم به اول

دبیرستان میرفت وارمغان ماهم تحصیل دراول راهنمایی راآغاز می کرد.مدت سه ماهی

از بازنشستگی من می گذشت که دریک شرکت خصوصی مشغول به کارشدم.

 

کاردرآنجا شروع وپایانی نداشت.محیط جنبه کارگری داشت.کارگری که ماه تاماه کار می

کردبااین امید انتظار تادرپایان ماه45 تا50هزار تومان پول بگیرد اولا این پول ماهانه پرداخت

نمی شد پس از دوتا سه ماه اگر پرداخت می شدعلی الحساب مال یک ماه پرداخت

می شد.کار من هم شده بود مراجعه به ادارات ودرادارات هم بلحاظ کارشکنی کارکنان

ادارات بخاطر کارشرکت درگیری پیدا می کردم.

 

پس ازچهارسال ونیم کاردرآن شرکت به خودم گفتم من دراینجا چه کاره خواهم شد؟

جوانی که 15سال همه کاره شرکت بود وازکمترین وبیشترین رازو رمز شرکت با خبر

بودآمدنش با حداکثر ساعت 8(مگرروزی استثنایی)وخروج ازشرکت 11-12 شب حتی

بیشتر ،اورا ازکارش اخراج کردند.پس از ماهها شکایت وحکایت اشتباه نکنم 700هزار

تومان رای صادر شدکه به او بدهندوصاحب شرکت چهرصدهزار تومانش را بدلیل طلبش

ازاو کم کرد.

 

اضافه کنم زن جوان سی ودوساله آن کارگر بیمارسرطانی بودوضمن بیماری خانم آن

کارگر اخراج شد.

 

اینجا بودکه ادامه کارراگناه تشخیص دادم.قید کاررازدم وبه منزل آمدم تا شاهد آن نباشم

که کارگرانی راببینم درکارخانه نوساز بتن ریزی کنند وناهارشان نان بربری باشد وآب!

بیماری سرطان آن زن جوان راکشت وآن مرد جوان پس ازیکسال بیکاری وسرگردانی با

مهندسی جوان آشنا شد.غم اوراخورد وآن مهندس دست اورا گرفت وچون دارای خط

وربطی خوب بود کارهای مهندس را قبضه کرد وهشت سال است که پیش آن آقای

مهندس کار می کند.یک سال پیش ازین به من گفت که یک ساختمان سه طبقه را که

ازآن خودش است دردست اتمام داردخداراشکر وهزاران بارشکر.

در26 بهمن1377آقای نصرتی همکارکارگزینی ما که ضمن گذراندن دوران بازنشستگی به

مدیریت یک دبستان غیرانتفاعی که مال بچه هایش بوده مشغول بوده اندبه لحاظ

بیماری فوت کردند ودراسفند 77آقای یوسف قربانی پسردایی خانم که افسر ارتش بود

واز کوچکی درمنزل عمه وشوهرعمه (پدرومادرآسیه)بزرگ شده  پشت میز کارش درتهران

فوت کرد...ناراحت

 

نظرات ()



13
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/۱/٢۸

 

 جعفرآقافلاحتی، من ودخترم راحله

  

چون داشتن آن پست مستلزم داشتن اطلاعات کارگزینی وآگاهی از بخشنامه بود که

چنین فردی پیدا نبود.هرچند بیست ویک ماهی که ازرفتن آقای خوش نصیب می گذشت

این پست خالی ماندومن درشغل معاونت کار رییس کارگزینی را باهم انجام می دادم.

درروزهای آخر مهرماه 1359شخصی راازوزارت خانه به مدیرکلی استان گیلان معرفی

کردند .آن شخص کارمند یک موسسه آموزشیدریکی ازشهرستانهای استان تهران بود

که با یک حکم اورا به آموزش وپرورش منتقل وبه سمت مدیرکل منصوب کردند.باآمدن

ایشان وجود دستورالعمل هاوبخشنامه ها وآیین نامه هابی معنا شد.هرچه ایشان می

گفتند باید اجرا می شد.بهرحال مدت ده ماهی درزمان آن آقا دراداره کل ماندم تاروزی

تکه ای ازتقویم روزشمار راآقای مدیر کل برداشتند سه تا دستور درآن صادر کردند:

ا.حکم ریاست کارگزینی را به نام فلانی

2.حکم ریاست آموزش وپرورش کوچصفهان رابرای بهمان

و3.حکم مشاوراینجانب رابنام بیسار.

 

 

ریاست کارگزینی را انتخاب کرده بودند ازکارگزینی ناحیه 1 بود.زمانی که من مسوول

کارگزینی آنجا بودم برای ریاست اداره نوشتم که اضافه کارش را قطع کرد چون او کارش

راانجام نمی داد چه رسد اضافه کار.میرفت روی میز بچه ها می نشستوضرب می گرفت

ومانع کاردیگران می شد!دستور مدیر کل رااجرا کردم.حکم ریاست کارگزینی را نوشتم .

حکم ریاست آموزش پرورش کوچصفهان وحکم مشاور مدیر کل رادرزیر این احکام.،حکم

یک ماه مرخصی برای خودم وبه منزل آمدم.چون کار باآن رییس کارگزینی که من به

کارمندی قبولش نداشتم نمثل ماندن شیروشغال دریک کنام بود.

پس از سپری شدن یک ماه مرخصی حکم انتقال به ناحیه 2رشت راگرفتم وبعدازچندروز

باآقای نصرتی درهمان اتاقی که باهم بودیم مشغول به کار شدم .این هفته اول مهرماه

1360بود.پس ازدوماه وچندروز سحرگاه 11آذر 1360همسرم آسیه مرابیدارکرد .دردداشت

واورا به زایشگاه حمایت مادران بردم وبه منزل آمدم وبرای دوستم فریدون ظریفی تلفن

زدم .همسر برادرزاده آقای ظریفی مامای زایشگاه بودند.ازآقای ظریفی خواهش کردم که

خانم آل بویه مواظب خانم من باشد.آن خانم هم لطف کردند صبح اول وقت به سراغ

همسرم رفتند.هشت صبح به من دراداره تلفن کردند که خانم فارغ شده وخداوند لطف

کردند وپسری به ما عطا فرمودند...

 

 

 دخترم عادله


خوشحالی ای درخانواده ما سایه افکند آنهم بدنبال یک سال غم ومصیبتی که

داشتیم.چون در13مهر 1359برادرخانم مسعود شهید شده بود  ودر3مرداد1360مادرم

بعلت بیماری فوت کرده بود.پسر ما علی که محمد صدایش می کنیم درخانه ما بزرگ

می شد.تا دوهفته ای که به یک سالش مانده بود،داییش حمید درجوانی وعین ناباوری

بدلیل بیماری به رحمت خدا رفتوهشت ماه بعد دریک جمعه شب صدای استفراغ شنیده

شدومعلوم شد که جاج آقا پدرخانم حالش نامیزان است.اورا به بیمارستان پورسینا

بردیم.حاجی رابستری کردند وچهارشنبه روزی به ملاقاتش رفتم که حالش خوب بود

وخیلی خوشحالوبعدازظهر فردا پنجشنبه آقای خوش نصیب تلفن کرد .به آج بیشه رفتم

آقای حبیب زاده بود که از بم با خانواده اش آمده بودند.شب شام آنهارادربیرون پذیرایی

کردیم وفردا ناهار هم.مهمانها می آمدند خانم راببینند که درداخل کوچه بچه ای به

ماگفت حاج آقا فوت کرده است!حاج آقایی که ظرف بیست ماه دوتن ازپسران جوانش

راازدست داده بودخودش دراثر سکته قلبی ازدست ما رفت .حاج آقایی که شش ماه پس

ازشهادت اولین بچه اش ،دخترش رابایک عقدساده به شوهرداده بود.

 

همه خوشی ها ووابستگی ها درزمانی کمترازدوسال تبدیل به کابوس شده بود.

چرخ بازیگرازین بازیچه ها بسیار دارد.

 

صبح سوم اردیبهشت ماه 64که آسیه ازظهرروز قبلش دربیمارستان بستری شده بود

دختری به دنیا آورد که ارمغان نام نهادیم.

دربیست و چهارم دی ماه 1365دریکی ازحملات جنگ که از 31 شهریور59 ادامه داشت،از

مجید دومین برادر خانم خبری نبودکه پس ازیک هفته تا ده روز جنازه اوراهم ازجبهه

آوردند!همه چیز جور بود!همه ماهه یک درمیان درسال روزهای تولد بچه های ما می آمد

وروزهای یادبودشهیدان خانواده می رسیدندروزهای فوت مادرمن وپدرخانم سرمی

رسیدهمه ماهها همه برنامه هااجرا می شد.بچه های من هم بزرگ وبزرگ تر می شدند

وبیشتروبیشتر می فهمیدند وغمین وغمین تر می شدند.

 

ازاول نهرماه 1366برادر بزرگترازمن ازناحیه شکم احساس دردمی کرداورا به مدت چهار

ماه تمام دررشت پیش دکتر ها وبیمارستان ها کلینیک ها بردیم ازدردکم نمی شدیک

روز شنیدم یکی ازدکتر ها اورادربیمارستان آریا ی رشت اورا عمل فتق کرده است!

 

فقط هزینه ای شد بدون گرفتن نتیجه .برای سونو گرافی وسیتی اسکن اورا تهران می

بردیم ومی آوردیم.درنتیجه دریکی از شبها دربیمارستان رازی گفتند که او هیچش نیست

وسالم است.ولی درددرناحیه شکم سرجایش بود.بعدازتعطیلات نوروز سال 1367یکی

ازجراحان رشت خواست روده اش را عمل کند چون درعکس چیزی توجهش راجلب کرده

بود که تن به این عمل ندادیم.بعدازچندماه شنیدیم که برادرم دیگرقادر به راه رفتن

نیست.یک روز آقای دکتر رسا به منزل ما آمده بود جریان را برایش گفتم ایشان خواست

تا برادرم را معاینه کند.فردای آۀن روز وقتی محمدعلی را معاینه کرد گفت او نبض پا ندارد!

یعنی خون به پایش نمی رسد.این مشکل تا نیمه دوم سال 1370ادامه داشت .درآذرماه

70اورادر بیمارستان طالقانی اوین آنژیو کردندوتشخیص دادند آئورت شکمی محمدعلی

درناحیه ایلیاک مسدوداست .سه باراورادربیمارستان طالقانی بستری کردیم بدون عمل

جراحی مرخص شد.تا به کمک خانم رهبریان منشی ورییس دفتر آقای دکترنوبخت که

معاون وزارت بهداشت بوددر17خرداد1371محمدعلی را درهمان بیمارستان طالقانی

پیوند آئورت کردند.البته کمک های آقای دکتر محمدباقر نوبخت آن زمان نماینده رشت

درمجلس بودند خیلی برای من ستودنیست.محمد علی که حالش خوب شده بود به

منزل وخانه وزندگیش برگشت...

نظرات ()



12
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/۱/۱٩

درامر مکاتبات کارگزینی من فعال بودم تا جایی که ریاست ناحیه آقای فرحبد بیشتر

مکاتبات خاص را به من پیشنهاد نامه نگاری می کردند.خدمت درکارگزینی ادامه پیدا

کردومن وآقای نصرتی هرکار تسلط پیداکردیم ولی آقای فرحبد ریاست اداره ازمن دست

بردار نبود.هرازچند گاهی انتصاب بریک پست مسوولیت را به من پیشنهاد می کردوبارها

جلسات خصوصی باهم داشتیم تاروزی به ایشان گفتم پستهای اداری جنبه سکون

وسکوت داردواشتغال درآنها حالت درجازدن است.ولی درکارگزینی دارای کاری روان

وسیال است واشتغال درکارگزینی حالت حرکت به جلو رادارد.باوصول بخشنامه های

جدید کارمند هرروزچیزی جدیدیاد می گیردومن علاقمندخدمت درکارگزینی هستم

می خواهم درکارگزینی فردی خبره بشوم.دیگرایشان ازمن دست برداشتند ومن به جد

مشغول کارشدم.

 

 

ازاول مهر1355آقای فرحبد به آقای نصرتی دستور داد برای همسرمحکم انتقال از لشت

نشا به رشت صادر کندونماینده آن روز آموزش وپرورش که که صدایش رابلندد کرده بود

آقای نصرتی گفت چه موافقت بکنی چه نکنی من دارم انتقال میزنم !وخانم بنده اول مهر

55دبیرمدرسه راهنمایی تحصیلی مدرسه پسرانه سرتیپ صفاری _فلسطین فعلی_شد

وزمان جمعه بازار رفتن ها ولشت نشا رفتن ها به سرآمد وسال شمسی 1355 هم تمام

شد.

روزپنجم اردیبهشت 1356دراداره مشغول بودم که همسرم برایم تلفن کرد که حالم خوش

نیست.بردیم دکتر وساعت 11/30صبح درمطب خانم لحیا رضوان واقع درخیابان بیستون

بودیم وخانم دکتربعدازمعاینه ایشان رابه اتاقی دیگر بروند وساعت 12و15دقیقه پنجم

اردیبهشت 1356خداوند دختردومی به ما عنایت فرمودکه معصومه هست وما عادله

صدایش می کنیم.عادله ما می تواند ادعا کند که هفت ماه آخر عمرنه ماهه اش هرروز

به مامانش به مدرسه میرفت ودرسهای آن سال تحصیلی راتام وتمام یاد گرفته بود

ومادرش تا ساعت آخرحاملگی درکلاس درس حضورداشت!

 

درسال 1356 بخشنامه محرمانه ای آمد ویه روسای ادارات این اختیاررا داد تا بنا به

تشخیص خود کارکنان غیرفعال  غیرخوشنام وکم کار را برای باز نشستگی به وزارت خانه

معرفی کنندکه انجام این کاربرای خیلی از روسا ی ادارات بعدها مایه دردسرشد.پیرامون

اجرای این بخشنامه رییس اداره کارگزینی استان معاون خود آقای حودت را درجمع

افرادی که محرمانه برای بازنشستگی پیشنهاد می شدند منظور کرده بود.رییس اداره

کارگزینی ومعاون او آقای حودت دودوست بسیار صمیمی بودند .خانواده دوطرف صمیمی

تر وبچه هایشان چون والدینشان باباز نشسته شدن آقای حودت دشمنی سختی

بینشان به وجود آمد که به تبع آن به خانواده هایشان کشیده شدتاجایی که تازمان فوت

مرحوم حودت این دوباهم درقهر بسر می بردند.

 

بنظرمن انجام این امر رییس اداره کارگزینی یک سویش ازاینجا ناشی می شد:

آقای حودت سالها درکارگزینی کار می کرد.درکارش خبره بود

وصاحبنظرومرجع.بیشترارباب رجوع کارگزینی خواستار اظهارنظر نهایی آقای حودت

بودندولذا اتاق ریاست کارگزینی همیشه خلوت ودوستانش جزاحوالپرسی

کاردیگری باایشان نداشتندومشکل کارگزینی دوستان ریاست کارگزینی راهم آقای حودت

حل می کردواین خوشایند به مذاق ریاست نبود وبنا به گفته خودشخص آقای حودت

حتی مدیرکل وقت اداره آقای کلانترهرمزی ازبازنشسته شدن آقای حودت بی خبر بود!

آقای حودت تعریف می کرد روز ی دربانک ملی رشت ازحسابش پول می گرفت مدیر کل

اورا می بیند ومی پرسداین ساعت روزچرادربانک هستی مگرنباید سرکارباشی؟آقای

حودت لبخند می زند می گوید شما که مرا بازنشسته کردید!مدیرکل جا می خوردومی

گوید که بی خبراست!

من ودخترم راحله

 

آقای کلانترموضوع رادریافت که ازکجا آب می خورد.ریاست کارگزینی درروبروشدن با

مدیرکل همیشه دکمه کتش را می بست ولی ازتاریخ بازنشستگی آقای حودت همه

دکمه های کتش می انداخت .خداوند هم حودت رارحمت رحمت کند هم کلانتر هرمزی

را.

 

بابازنشسته شدن آقای حودت کارگزینی استان باید گفت که خالی شد.بعلت نبودن

شخصی کارکشته باتوجه به مراجعات ومکاتبات ازسراسراستانوتهران .لذا باتوجه به

آشنایی سابق وهمکاری ریاست کارگزینی در لشت نشا آقای محمدتقی خوش نصیب 

وآن زمان که خوش نصیب مسوول کارگزینی ناحیه یک رشت بود اورا برای معاونت

کارگزینی استان بجای آقای حودت پیشنهاد می کند وآقای خوش نصیب باگرفتن حکم

معاونت کارگزینی استان دراداره مشغول بکارمی شودوکارگزینی ناحیه یک رشت بمدت

چندماه مسوولیتش رابه کسی دادند که اصلا هیچگونه آشنایی باامورکارگزینی نداشت

وکارکارگزینی ناحیه یک رشت رو به افول گذاشت!

 

درفروردین ماه 1357آقای خوش نصیب شروع به قلقلکم کرد که برو مسوول کارگزینی

ناحیه یک بشو.بالاخره بعدازیک ماه رفت وآمد روز31فروردین 1357که جمعه روزی بود درون

اتومبیلش دم درمنزلش درآج بیشه ازمن درخواست کتبی مبنی برقبول مسوولیت

کارگزینی ناحیه 1رشت راگرفت وفردایش نامه ای به ناحیه 1نوشته شد وباامضا مدیرکل

وقت خانم مزارعی مرا به عنوان مسوول کارگزینی به ناحیه 1معرفی کردند که رونوشت

نامه را به ناحیه 2فرستادند.بارسیدن نامه اداره کل آقای فرحبد مراصداکردوگفت

تومسوولیت میخواستی من که به تو می دادم وحتی چندبار به تو پیشنهاد

کردم.درجواب ایشان گفتم من اصلا به دنبال عنوان نمی گردم.کارآنجا خوابیده است

کارگزینی ناحیه 2برکارسواراست.من همیشه ناحیه 2رااداره خودم میدانم .من

باهیچکس درناحیه 2خداحافظی نمی کنم چون خودم را جداازناحیه 2نمی دانم .اینجا

خانه من است.من به ناحیه 2 برمی گردم.وبا این اطمینان آقای نصرتی هم بااعطائ یک

جلد کلام الله مجید ازهمکاری من باخودشان مرانواختند .

 

محمد وفرزندانش مهران ومریم

باگرفتن ابلاغ ناحیه یک که هفت ماهی بود مشغول خانه سازی بودیم مریض شدم وده

روز درمنزل ماندم.

از11اردیبهشت که درناحیه یک شروع به کارکردم تا یک ماه حال خوشی نداشتم بطوری

که آقای دکتررسا که آنوقت مسوول بهداشت ناحیه یک بودند به من گفتند که درمنزل

استراحت کنم ولی کارزیاد مانده ازماه های پیش اجازه این کاررانمی داد.

 

باادامه کاردرناحیه یک که ریاستش را آقای احمد سیگارودی عهده داربودند.هرروزازروز قبل

شهرواستان ومملکت شلوغ وشلوغ تر می شد.

هرهفته بخشنامه جدیددرباره فوق العاده مسکن 750تومان تغییر طبقه بندی تغییر فوق

العاده شغل ها تغییر ضرایب معرفی استخدامی های جدید .سالی بود مملو ازوصول

بخشنامه ها ودستورالعمل های جدید .تراکم کار .تعطیلی ادارات واداره ما.تعطیلی

اجباری ازترس جان که چرا به اعتصاب کنندگان نمی پیوندیدو...که ختم بخیر شد

وباشکوفایی22بهمن 1357 وآرامشی نسبی تاسروسامان گرفتن مجددکارها که سال

1357به پایان میرسد.

 

باآغاز سال 1358جابجایی پست های اداری وانتصابات افراد جدیدوبرکناری وعزل روسا

ومدیران پیشین  آقای محمدنقی خوش نصیب که معاون کارگزینی استان بودبه ریاست

کارگزینی منصوب می شودوپست معاونت کارگزینی خالی می ماند وتقریبا آخرین پست

بلا تصدی استان بودکه هیچکس رابرآن منصوب نکردند وبالاخره باز خوش نصیب کارش

راکرد وابلاغ معاونت کارگزینی رابنام من صادر کردومن پس ازیکسالی که درناحیه 1 بودم

به اداره کل منتقل شدم.حجم کار بقدری زیاد بودکه فقط صبحها آقای خوش نصیب به

تلفن هاجواب می داد ومن تایک ماه دربایگانی اداره می نشستم به مکاتبات رسیده

ازشهرستانها که ازنیمه دوم سال 1357بلا جواب مانده بود.ازجمله گروه های

ممتازرسیدگی می کردم وجواب می نوشتم البته همه اعضاءکارگزینی بعدازظهرهاهم

سرکارمی رفتیم وتا پاسی ازشب دراداره می ماندیم.مدیر کل این زمان اداره کل آقای

مهدی آذرهوشنگ ومعاون اداری مالی آقای اسکندرفردی ومعاون آموزشی آقای

هاشمی تکلیمی بودند.تابستان 1358پای آقای خوش نصیب به دانشگاه گیلان

بازشد.هفته ای چندساعت برای سروسامان دادن کارگزینی به آنجا میرفت که این

امرسبب شد تا ایشان ازاوایل آبان 1358رسما به دانشگاه گیلان وبه ریاست کارگزینی

آنجا منتقل ومنصوب شد.دراین زمان آقای بهمن رهنما مدیر کل آموزش وپرورش

شد.وآقای رضا قانعی معاون اداری مالی شدند ومعاون آموزشی هم یکی ازدوستان

دیگر بهمن رهنما.

 

با آمدن آقای رهنما من چندبار درخواست انتقال به ناحیه 2رشت رادادم ولی سرمدیر کل

آنقدرشلوغ بود که به نامه من جواب ندهد وبعداز مدتی که درخواست انتقال گذشته

بودمنهم منصرف شدم.ادامه این کار استمرار داشت اقای رهنما همه پستهای بلاتصدی

راباکمک مرحوم حسین فیاض که کارشناس وقت تشکیلات وازکارگزینی های قبلی اداره

کل بودسروسامان داد.بارفتن خوش نصیب پست رییس اداره کارگزینی که خالی بودبه

آقای فیاض گفت برای فلانی حکم بزن ومن ازقبول این پست امتناع کردم.به آقای رهنما

گفتم من رییس اداره نمی شوم.اگرمیخ واهی من بااین پیشنهاد ازاداره کل بروم.من که

ششماه هست تقاضای انتقال دارم اگرفکرمی کنی بدون رییس کارگزینی کارکارگزینی

مانده است.رییس کارگزینی که کاری انجام نمی دهدبه آقای فیاض گفت پست ریاست

کارگزینی راخالی بگذار برویم روی پست های دیگر.تا آخر مهرماه 1359که آقای رهنما

مدیر کل آموزش پرورش رشت بود پست ریاست کارگزینی بلا تصدی ماند...

نظرات ()



11
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/۱/۱٤

 

 

 

 

اختر_دخترمحمد دریکسالگی

 

ازاول مهرماه 49به لطف آقای خوش نصیب که مسوول دفتر دراداره لشت نشا بود برای

من ابلاغ آموزگاری دردبستان ناصرخسرو مرکز شهر دادند وآقای یوسف زاده وآقای جعفری

دربالاگفشه ابلاغ گرفتند.درآن زمان آقای فرجادباستانی رییس آموزش پرورش ومرحوم

کریم زاهدی (متوفی درآذرماه 1353)حسابدار آقای خوش نصیب مسوول دفتر وآقای نیکزاد

متصدی تربیت بدنی وآقای محمد بهشتی کارمند اداره بودند.دردوم آبان 49آقای خوش

نصیب که ازفامیل های دور ،همکلاسی دبیرستانی وهمکار فعلی ولی دوستی ده ساله

باتفاق دوتن ازهمسایگان به بله برون برای ازدواج من رفتند.خانم مورد نظر دخترخانمی

بود که سه سال قبل درمنزل برادرم دیده بودم به لطف خدا مراسم آن روز انجام شد

وهفته بعد خرید عروسی صورت گرفت که ماه رمضان فرارسید.بعداز ماه مبارک رمضانروز

بیستم آذرماه 1349که شبش حنا بندان بود مراسم عقد صبح وعروسی وشیرینی خوران

بعداز ظهر انجام شد وخانم فاطمه...مادر بچه های من شدند همسر اینجانب .

 

لازم است گفته شود بعداز ظهر 30آذر 1349دربیمارستان آریا دررشت آن روز که درسبزه

میدان کوچه میرزا مهتاب قرار داشت.آقای دکتر حیدری شکمم را باز کردوعین همان

ماجرای اردیبهشت1349که درسراب پیش آمده بود ودرتبریز منجر به باز شدن شکمم

شده بود تکرار شد ودررشت هم نتوانستند روده را عمل کنند.

دربهمن ماه 1349که توسط دوستان دررشت با آقای دکتر شبستری که به تازگی دررشت

مطب دایر کرده بودند آشنا شدم.موضوع را بااو درمیان گذاشتم.او مرا به آقای دکتر خیام

معرفی کرد در11اردیبهشت 1350با معرفی دکتر خیام دربیمارستان توتونکاران رشت

بستری شدم که دربعد از ظهر سیزده اردیبهشت 1350با دستیاری دکتر اسماعیلی را

عمل کرد.

دکتر سعید خیام ودکتر منوچهر اسماعیلی هردو دررشته جراحی عمومی وشکسته

بندی ازامریکا تخصص داشتندبطوری که دکتر خیام برایم توضیح قسمت قابل توجهی

ازروده بزرگ که به روده راست منتهی می شود برداشت وافزود که روده ات از بابت افت

انسداد پیدا نمی کندکه دستش دردنکند که خداراشکر بالاتراز چهل سال اززمان عملش

می گذرد.

 

علاقمند بودیم که آسیه همسربنده که درشهریور 1349دیپلم شده بود به سپاه دانش

برود ودرمهر 1350که درسالن سرپوشیده رضا پهلوی درزمین فوتبال رشت منتظر قرعه

کشی بودند آنجا با خبر شد که در دوره فوق دیپلم تربیت معلم قبول شده است وبدنبال

من که دراداره کل کار اداری داشتم آمد وبلافاصله کار ثبت نام درتربیت معلم دانشسرای

راهنمایی تحصیلی رشت انجام شد واو بعداز ظهر همان روز مشغول بتحصیل شد.

 

درسال 1350واواخر بهمن برف سنگینی دررشت باریدن گرفت که ارتفاع برف چهارمترشد

ودر29دی ماه همان سال 1350فرزند جهارم محمد بنام مریم به دنیا آمد.ساعت

2بعدازنیمه شب 11خرداد 1351آسیه همسرم احساس دردداشت که با گرفتن یک

ماشین عبوری ازخیابان اورا به منزل دکترخردمند که مطبش نیزهمانجا بود بردم ودکتر

بادادن یک نامه اورادربیمارستان فامیلی که درنزدیکی مطب بود بستری کردندوساعت

4صبح دکترهم آمد .بعداز ربع ساعتی که ازآمدن دکتر گذشته بود آسیه فارغ شد  وما

دارای یک دختر خوشگل شدیم به نام آسیه که همین راحله ما می باشد.

 

راحله 4ماهه بود که بدلیل بیماری مدت بیست روز دربیمارستان میمنت تهران بستری

شدم که یادش بخیر آقای دکتر محمد مرشد مرا معالجه کرد.آسیه که سال دوم تحصیلی

51-52 راباداشتن بچه ادامه تحصیل می داد به لطف خدا درتابستان 52درسش تمام شد

وازاول مهرماه 1352به دبیری مدارس راهنمایی تحصیلی درشهرستان فومن استخدام

شدومحل کارش درجمعه بازار تعیین شدوروزانه بین رشت وجمعه بازار رفت وآمد می کرد.

(پس از پایان سال تحصیلی ازاول مهر ماه 1353به رشت منتقل وبه دبیری مدارس

راهنمایی تحصیلی لشت نشا منصوب شد.)

 

بعدازنقاهت واستراحت درخردادماه که مدرسه تعطیل بودمن به اداره می رفتم وکم وبیش

کاراداری ومخصوصا امتحانات راانجام می دادم .درزمستان 1349بدلیل زدوخوردی که بین

آقای نیکزاد کارمند وآقای فرجاد باستانی پیش آمده بود فرجاد راازنمایندگی اداره

برداشتند وآقای نیکزاد هم منتظرخدمت ویا منفصل شدکه پرونده اش به دیوان عالی

کشور رفت ودرآنجا به نفع نیکزاد رای دادند و او سر خدمت برگشت وحقوق ومزایایش

راگرفت.آقای جایگاهی به ریاست آموزش وپرورش لشت نشا منصوب شد.در15شهریور

1350که نه ماه ازخدمت جایگاهی درلشت نشا می گذشت بدلیل منتقل شدن محمد

بهشتی به تهران  به توصیه  محمدتقی (خوش نصیب)مرا به عنوان کارمند اداره (بایگان

وماشین نویس)به اداره کل معرفی کردندکه بعدازچندروز حکم انتصاب من آمد.بدنبال

انتقال واشتغال نیکزاددررشت آقای غلامحسین خاتمی ازلیست تربیت بدنی وفوق برنامه

منصوب شد.درسال1351آقای جایگاهی به رشت منتقل وبجایش آقای ...اله امانی آمد

که بعدازچندماه میرمصطفی حجتی جانشین امانی شد.

 

درسال 1352میرشجاع حقیقت شعار به جانشینی میرمصطفی حجتی آمدواین بالا پایین

شدن تا پایان خرداد 1353طول کشید.ازاول تیرماه 1353آقای حقیقت شعار رییس اداره

کارگزینی استان شدوازنیمه مرداد1353سیدحشمت اله حبیب زاده که در بم سمت

معاونت داشت به نمایندگی آموزش پرورش لشت نشا منصوب شد.علت این انتصاب

دوستی مدیر کل آموزش پرورش گیلان-شجاع الدین مجیدی-بابرادر حبیب زاده بود.

 

قریب به 9ماهی که درلشت نشاماند نقطه اثر مثبتی بودوبدلیل شمول تقلیل گروه آقای

مجیدی وحبیب زاده رااز 15/2/54به ریاست آموزش پرورش آستانه اشرفیه منصوب

کردوآقایی بنام ابوالحسن طهیری رابه لشت نشافرستادند.درسال 1353آقای خاتمی که

به ریاست مدرسه مجیدفرساد منصوب شده بودندآقای فرج اله شب نوردرا به سمت

متصدی تربیت بدنی لشت نشا منصوب کردند.درشهریور ماه 1354که آموزش پرورش

رشت(گیلان)به ناحیه 1 و2تقسیم شدآقای طهیری مسوول آموزش متوسطه

ناحیه2رشت شد که آقای فرحبد رییس ناحیه بود وخوش نصیب مسوول کارگزینی ناحیه

1رشت شد.

 

از 20ابان 1354پس ازدوماه درگیری با نماینده بخش لشت نشا به آموزش وپرورش ناحیه

2رشت منتقل شدم وآقای فرحبد رییس اداره که هنوز دوستی ماادامه داردمرابه آقای

ستار نصرتی مسوول کارگزینی ناحیه 2معرفی وابلاغ کارگزینی برایم صادر کرد هرچند که

آقای نصرتی میل به این کار نداشت چون قبل ازاینکه من اورابشناسم یک روز که باآقای

فرحبد دراتاق ریاست به تندی وعصبانیت گفتگو می کردم وازدست نماینده آموزش

پرورش لشت نشا که دیگر جزو ناحیه 2شده بودشکایت می کردم مرادیده بودوآقای فرحبد

هم به دلیل اینکه من کارمنداداری بوده  وباتوجه به خط وربط من علاقمند کمک به

کارگزینی بود.زمانی که ابلاغ گرفتم با آقای نصرتی دریک اتاق نشسته  وبا هم کارمی

کردیم.به علت عدم آگاهی از بخشنامه هادستورالعمل های کارگزینی ونداشتن اطلاعات

مربوط به این رشته ازکمک وراهنمایی وآموزش بیدریغ آقای حودت بهره مند می شدیم

.آقای محمدابراهیم حودت آن موقع ها معاون اداره کارگزینی کل آموزش وپرورش گیلان

بود .من وآقای نصرتی بعدازاوقات اداری پرونده های دارای مساله را با ماشین آقای

نصرتی به منزل آقای حودت می بردیم وایشان  که ازاداره به منزل می آمدنددرباره

هرپرونده ماراراهنمایی می کردند.ماهم آدمهای بی استعدادی نبودیم.یادگیری ما آنچنان

خوب بود که خیلی زود هریک درامور کارگزینی صاحبنظرشدیم.

 

آقای نصرتی قبل ازناحیه بندی درآموزش پرورش رشت رییس دبستان بودند .همکاری من

وایشان منجر به یک دوستی صمیمانه شد بطوری که رفت وآمد های خانوادگی میان ما

برقرارشد...

نظرات ()



10
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/۱/۸

 

 

ازسال دوم کارمن که از1/7/1347شروع می شدمحمد به روستایی به نام جهیزدان رفت

که باروستای اسبفروشان 2تا3 کیلومترفاصله داشت ومن روزها با دوچرخه به

اسبفروشان می آمدم وغروب به جهیزدان برمی گشتم این کار بیش از سه ماه ادامه

یافت.یک روز برای تغییرمحل کارم به اداره رفتم وبرای خودم ومحمد برای دبستان هریس

ابلاغ گرفتم.

محمد رییس دبستان هریس شدو رییس دبستان هریس به جای من به آموزگاری

دبستان اسبفروشان منصوب.

 

برای آقای غلامحسین غلامپور واجاری که دردبستان بیجند واقع درشرق روستای هریس

بود،ابلاغ دبستان هریس گرفتیم وپیش خودمان دردبستان هریس آوردیم وکار ما درکمال

رفاقت ودوستی ادامه پیدا کرد.

 

بیست وپنجم اسفند ماه 1347آقایان یوسف زاده وغلامپور دوسه روززودتر راهی رشت

شدند ومن ماندم تا ظهرآخرین روز اسفند1347وبعدازظهر28اسفند1347دربانک ملی

سراب که درحال گرفتن حقوق بودم مسوول حسابداری اداره ماازحساب دخترش مبلغی

پول برداشت کرد ومن هم حقوقم راگرفتم .هردوازبانک بیرون آمدیم ومن غروب بود که

راهی رشت شدم البته از طریق بستان آباد.میانه.زنجان.قزوین.

بعدازتعطیلات عید یک روز آقای پورزاهد رییس اداره مرادیدوگفت خبردارم شما مدرسه را

از25 اسفند تعطیل کردید.چرا؟گفتم مدرسه ما تا ظهر 28اسفند فعال بودچون من

درمدرسه بودم وآقای یوسف زاده گفت من دوروز زودتر بروم برای بچه هایم چیزی بخاطر

عید بخرم وآقای غلامپور هم باایشان رفت ومن برای اینکه حقوقم رابتوانم ازبانک بگیرم

ساعت 4 بعدازظهر خودم رابه بانک رساندم وبهترین شاهد منهم آقای اکبری هستند که

پهلویش نشسته بود.پرسیدچرا آقای اکبری شاهد هست؟جواب دادم برای اینکه بعداز

28اسفند ماه 1347آقای اکبری این مبلغ ازحساب دخترش ازبانک ملی پول گرفت

ودفترچه دختر ایشان موید حرفهای من است.

آقای پورزاهد به آقای اکبری نگاه کرد وی گفت "ولله من یادم نمی آید! "که آقای پورزاهد

لبخندی زدو من ازاتاق بیرون رفتم.

 

سال 1347-48تمام شد ومحمد ازمهر1348به سراب منتقل شد و من وآقای غلامپور

مدرسه رااداره کردیم ومعلمی درخواست نکردیم وسال تحصیلی 48-49دونفری به دانش

آموزان شش کلاس درس دادیم.ازخاطرات تلخ این سال این است که درسحرگاه

روز4اردیبهشت 49ازشدت درد زیاددرناحیه شکم ازخواب بیدارشدم .تا ساعت 7صبح

بشدت دردکشیدم  و روده ام دروضع ترکیدن بودبطوری که آقای غلامپور ازمحله هریس به

درمانگاه اسبفروشان رفت تا آقای دکتر افخم رابیاورد ولی به علت فاصله زیاد ورودی با

درمانگاه واتاق استراحت دکترموفق نشد وناچار دست خالی برگشت و مرا بایک جیپ که

درروستا بود به درمانگاه اسبفروشان برد.با توجه به اینکه بعدازظهرروز قبلش پیش

دکتربودم ودکترچندقلم دارو به من داده بودولی ازساعات اولیه صبح دردبا شدت بیشتری

خودش را نشان داد لذا دکتر مرابرتخت خواباند سرم وصل کرد و آمپول هایی درون سرم

ریخت .تاظهر دردفروکش کرد وچون روز پنجشنبه بود و فردایش جمعه،بعداز ناهار که دکتر

به شهر میرفت به من گفت با من بیا به شهر برویم چون من نیستم وصلاح نیست اینجا

باشی.بادکتر به شهررفتم.درمرکز شهرازدکتر تشکر کردم وجداشدم.بعدازرفتن دکتر من

آقایان داوود نظری واحمد اقدامی رادیدم ازوضع وحال من پرسیدند.برای آنها شرح دادم .

درقهوه خانه میرصالح چاوشی نشستیم.آنها چای میخوردند ولی من میل نداشتم.بی

اشتها بودم .زبانم خشک بود.دردصبح کم کم خود رانشان می داد تا جایی که مرا به

مسافرخانه بهاربدند.آنجاروی تخت دراز کشیدم وآقای نظری و آقای اقدامی یک نفرشان

رفتند دکتردیبازر را آوردند.اوهم دستوراتی راتوصیه کرد.استفاده ازلاوامل که نوعی دارو

برای تنقیه بودکه بی تاثیر بودو بعلت شدت دردباردیگر دکتر دیبازر را آوردندو دکترتوصیه

کردهرچه زودتر مرا به تبریز ببرندباز آقای اقدامی ونظری به اداره رفتند بااینکه روز پنجشنبه

بود رییس اداره عصرش دراداره حضور داشت.

 

با آمدن رییس اداره به دنبال آمبولانس رفتند.آموزش وپرورش گویا آمبولانسی داشت که

درتعمیرگاه بودازفرمانداری سراب آمبولانس گرفتند وآقای مرتضوی که راننده اداره بودآقای

نظری  وآقای اقدامی که درکنار من توی آمبولانس بودندمرابه بیمارستان پهلوی تبریز که

درمحوطه دانشگاه بود رساندند.انترنها جمع شدند وبعدش آقای دکتری آمدند که بعدا

دانستم ایشان آقای دکتر شربیانلو هستند.دکتر با دیدن من گفت خیلی زود ببرید اتاق

عمل.ساعت12شب بودساعت پایانی روز چهارم اردیبهشت 49-نه صبح فردا ازخواب

بیدارشدم که روی تخت بخش بودم.ونظری واقدامی هم پیشم بودند.

 

آقای یوسف زاده روز پنجشنبه درشهر نبود وقتی به منزل برگشت ووضع وحال مراشنید

فردا جمعه با خانمش به ملاقات من به تبریز آمد.

فردای بعدازعمل دکتر شربیانلو به من گفت :روده بزرک تو ناحیه کولون سیگمویید افتاده

بود(پیچ خورده)وما نتوانستیم روده را عمل کنیم فقط روده را سرجایش گذاشتیم چون

عمل روده با آمادگی قبلی باید انجام شود.بعدازهفته ای که دربیمارستان بودم مرخص

شدم وآقای دکتر پورجبار که آن موقع دانشجوی پزشکی بودمرا به منزلش برد.البته مدتی

که دربیمارستان بودم آقایان دکترکریم خراسانی ،دکترپیروزی ،دکترعزیزاله زاده وخانم

صیادی همسر دکترخراسانی که آن موقع دانشجوی پزشکی بودند به من سرمی

زدند چون بیمارستان ودانشکده پزشکی دریک محوطه بودند.

فردای بعداز ترخیص ازبیمارستان ازدکترپورجبارخداحافظی کردم وبه سراب آمدم .مزاحم

محمد وخانمش شدم.آقای داوودنظری واحمداقدامی وقتی ازسلامت من مطمئن شدند

به سراب آمدند وبه سر کارشان رفتند.

احمداقدامی بچه ضیابر بود که بابرادرش دراسبفروشان تدریس می کرد..داوودنظری بچه

پاشاکی بود.سالهل بعد که کارمند آموزش پرورش ناحیه 2بودم.اقدامی هم بعنوان دبیر

راهنمایی به ناحیه رشت منتقل شده بود وآقای داوود نظری دبیر راهنمایی درآموزش

پرورش ناحیه رشت ؛آقای اقدامی سالهاست که فوت کرده است .خدارحمتش کند.

 

بدنبال تقاضاهای انتقالی که به اداره سراب می دادیم ومخالفت می شدیک روز دوستم

محمدتقی خوش نصیب که کارمند اداره لشت نشا بود وروزانه به اداره کل آموزش پرورش

برای دادن نامه ازلشت نشا وبرداشتن نامه های لشت نشا رفت وآمد می کردحکم

انتقال مرا دید وبرداشت ومن با کسرسهمیه به اداره کل آموزش پرورش گیلان منتقل

شدم.

ازجمله محمدیوسف زاده ورضاجعفری هم که بامراجعه خوش نصیب به آقای فیاض هرسه

نفر مارا به آموزگاری دبستانهای لشت نشا ابلاغ دارند وما از 15شهریور 1349رسما

جزو کادر آموزش پرورش گیلان بودیم.درمردادماه 1349خانم آقای یوسف زاده فرزند

سومش آنا را به دنیا آوردودر23شهریور 1349آقای خوش نصیب درتهران با خانم حسینه

حسینی ازدواج کردبدلیل دانش آموز بودن خانمش مدت چهارسال وی مسافر رشت به

تهران وبالعکس بود که خوشبختانه آنهم به مبارکی تمام شد ودررشت زندگی مشترک

راشروع کردند.

ادامه دارد...

نظرات ()



9
نویسنده: احمد - ۱۳٩۱/۱/۱

باتبریک فرارسیدن سال 1391 خورشیدی...لبخند

---------------------------------------------

 


فردای روز حضور من درروستای باغدره سی مدیر مدرسه آقای عفیفی وسایل مدرسه را

که دفتر امتحانات ومیزونیمکت  دانش آموزان و...بودرا به من تحویل داد وخداحافظی کرد

ودست خانمش را گرفت ورفت. روستای باغدره سی درآن روز نوزده خانوار بایکصدوبیست

وچند نفر جمعیت داشت .مردمانش زندگی فقیرانه ای داشتند بیشتر مردان خانوار برای

کارگری وکسب درآمد به گیلان وشهرهای مختلف می رفتندازجمله این مردان شخصی

بود بنام علی ابیشی که پسرانش نزد من برای تحصیل می آمدند .بزرگترین این پسرها

بهرام بودکه فارسی خوب حرف میزد وششم ابتدایی را می خواند.

دوپسر دیگرش بنام جمشیدورحیم بودند.سال ها بعد علی آقا زندگیش درمیانه را جمع

کرد وبه انزلی آمد.انگیزه این کار وجود بهرام بود.

 

بهرام پسر بزرگ علی آقا ابیشی که خدمت سربازیش را در نیروی دریایی انزلی انجام

داده بودبعداز پایان خدمت درانزلی ماندگارشدبعداز چندسال کارگری ورانندگی تاکسی

بالاخره خانواده اش را به انزلی آورد.کم وبیش ارتباط داشتیم.تا جایی که سال

1375شنیدم بهرام درغازیان میدان گمرک دفتر صادرات واردات دارد.

بدنبال شان رفتم .دردفتر بهرام آقایی نشسته بود می گفت بهرام فعلا درروسیه است .

رفت وآمد می کند.جمشید کاره ای درشیلات است .احد که ازکوچولوهای علی آقا بود

ومن خیلی به او علاقه مند بودم برای خودش جوانی شده بود واینک سن وسالی از او

گذشته بود.

بهرام که از سفر روسیه برگشت در11فروردین 1376بعدازظهر روزی پیش ما آمد.علی آقا

فوت کرده بود...

 

بگذریم.

بعداز پایان خدمت 14ماهه ما درروستای باغدرسی به رشت آندیم (18/8/45)ومدت ده

ماه ونیم بیکارماندیم ودرشهریور 1346 به اداره کل سپاه دانش مراجعه کردیم .دیدم اسم

مرا برای معلمی درشهر سراب برتابلوزده اند.منهم معرفی نامه گرفتم وبه رشت برگشتم.

نیمه های شهریور 1346عصر یک روز درمقابل پل قدیمی زرجوب می خواستم سوار

ماشین شده به روستابروم ازخواربار فروشی که آدرس پستی من آنجا بود پرسیدم نامه

ای ندارم گفت نه ولی زن داداش تو ساعتی پیش اینجا بود وبه دهات میرفت با خودش

مهمان می برد.یک دخترخانم بود بایک پسربچه ودختربچه .من خداحافظی کردم وسوار

بر ماشین به دهات رفتم .فردای آن روز به منزل برادرم رفتم تا مهمان آنها

رابشناسم.دیدم زن برادرم بچه های دخترخاله اش را با خودش به دهات آورده

است.دوسه روزی دردهات ماندند.بزرگترین مهمان ما دخترخانمی بود پانزده ساله .بدون

اینکه آشنایی قبلی باهم داشته باشیم همدیگررابرای خود انتخاب کردیم.با توجه به

اینکه سه سال تا گرفتن دیپلم آن دخترخانم لازمه گذشت زمان بود وبرای من فرصتی

مغتنم.

 

پنجم مهرماه 1346خودم را به آموزش وپرورش سراب معرفی کردم .پس ازانجام تشریفات

اداری برای ابلاغ آموزگاری محلی به نام (اسبفروشان)صادر کردندوبعداز گذشت ساعتی

جوانی وارد شد.مسوول آموزش ابتدایی اداره که برایم ابلاغ  نوشته بود گفت این آقا

همشهری شماست.ازآن جوان پرسیدم بچه کجاست گفت اهل فومن است واسمش

محمدیوسف زاده است.وی از سپاهیان دانش دوره پنجم ویک سال زودتر استخدام

شده بودیعنی سال1345.او همسر ویک دختر کمتراز یک سال داشت.

باهم به روستای اسبفروشان رفتیم.روستایی بود بسیار بزرگ ومدرسه ای شش کلاسه

داشت.این روستا مثل دیگرروستاها سمت جنوب شهر سراب به فاصله یک کیلومتر کمی

کمتریا بیشتر از کوههای برگوش یا بزگوش وتقریبا دامنه کوهستان قرار داشت.یک

درمانگاه  سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی درآن دایر کرده بودکه آقای دکترافخم

رییس درمانگاه وپزشک آنجا بود که یادش همیشه برایم گرامی است چون برایم زحمت

کشید.

مهرماه 1346 را من وآقای یوسف زاده باهم ماندیم.درآبان ماه 1346بااستفاده ازتعطیلات

به رشت آمدیم ودرمراجعت آقای یوسف زاده خانم ودخترش اخترراهم با خودش آورد.

باآمدن خانواده آقای یوسف زاده داخل روستا دنبال اتاق گشتیم که چیزی ایده آل پیدا

نکردیم.

خانه ای که گرفته بودیم اتاقی بزرگ بود که خانواده آقای یوسف زاده درآن بسر می

بردند.این اتاق یک ورودی داشت که روستاییان آنجا به این اتاقک دومتردر3متر قهوه خانه

می گویند نشستیم تصمیم گرفتیم این اتاقک ضمیمه اتاق اصلی را تمیز کرده ویک تخت

خواب یک نفره آنجا قرار دهیم که همین طور شد.یک زیلو ویک تخت مشکل مارا حل کرد.

 

صبح وبعداز ظهر مدرسه می رفتیم .غذای ماراخواهر خوب من افسرخانم می پخت

وشام وناهار باهم بودیم.جای خواب ماهم مشخص.

هوای سراب فوق العاه سرد باهرنوسان دمای هوا برف می آمد.

ششماه اول سال 1346گذشت یک هفته ده روزی به پایان اسفند 1346مانده بود من

وآقای یوسف زاده صبح یک روز پنجشنبه درهوایی آفتابی هرکدام سوار بریک دوچرخه

فاصله روستا تا شهررا که راهی نمکزار وگل وچل ودارای چند رودخانه بدون پل بودطی

کردیم.درشهر پس از اصلاح سروصورت ورفتن به حمام آسمان راابری دیدم واز ساعت

دوازده بارش برف بود که بشدت نمایش می داد ووسیله وآذوقه ای که خریدیم به گاریچی

های محل خود دادیم تابرای ما به روستا ببرندویکی از همکاران ما که درروستای همجوار

مابود پیشنهاد کردازراهی که ازروستای او عبور می کند برویم.وقبول پیشنهاد غلط او

موجب مرگ ما می شدکه اگرهوا بورانی می شدیک قلاده گرگ ماسه نفررا

می خورد.امیدوارم که یاد آن روز هیچوقت ازخاطر ما نگذرد.

پس ازگذشت پنج ساعت به لطف جوانی ویاری حق به منزل مان درروستای محل کارمان

رسیدیم.

یاد نجمه یوسف زاده گرامی باشد این بچه مادرش ازپدرش طلاق گرفته بود وپیش آقای

یوسف زاده زندگی می کردومحمد اورا باخانمش به سراب آورد.نجمه ازاول

عید1347باماازسراب به رشت آمد ومحمد درمراجعت ازسراب بعدازتعطیلات

عیددیگرهمسرش رانیاوردچون وضعیت خاصی داشت ودرسوم اردی بهشت ماه مهران را

به دنیا آورد.

نجمه پیش عمویش ماند وبزرگ وبزرگترشدودیگر برای خودش نجمه خانم وبرای زن عمو

وعمویش مشاور بودودرصحبتهای آنان اظهارنظر وپیشنهاد می کرد.تا جایی که عروس

شد وبه خانه بخت رفت .از آنجایی که هرچه سنگ است پیش پای لنگ است،نجمه

خانم به اتفاق شش نفر دیگر که باسرویس کارخانه محل کارش که از شهر صنعتی به

رشت می آمدند دردولت آباد رشت روی جاده اصلی باانحراف یک ماشین خاور وبا

سپرخودروبه مینی بوس سرویس کشته می شود.

خدایش رحمت کند.این حادثه شوم درآذرماه 1365اتفاق افتادوراننده مینی بوس که

باجناق آقای یوسف زاده بود نیز کشته شد.

بگذریم...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »